چقدر خوب است…

۱۷ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

چقدر خوب است؛

وقتی همه جا بارانی است…

جز چشمان تو!

 

چقدر خوب است؛

هوا…

وقتی تو در آن نفس می کشی!

Categories: چِمدونم-ها Tags:

امان از عمرِ بی کیفیت

۱۲ فروردین ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه

تعطیلات عید با سرعت هرچه تمام تر گذشت…

بنظر عمرها بی ارزش شدن. اصلا گذر زمان گاهی حس نمیشه.

دقیقاً اول فروردین بود که به خودم گفتم خب ۱۳روز وقت دارم استراحت کنم؛ اما تا چشم بهم زدم گذشت و دوباره درگیری، شلوغی و استرس های کاذب و مسخره! کاش واقعاً اینجور نبود!

کاش دوران عید واقعا دوران استراحت بود و بعدش می شد با اشتیاق به کاری که مورد علاقه اس رسید؛ نه اینکه با کراهت بگیم: “اه چه زود تموم شد”.

راستی، متاسفاه یه مدت بود دائم اسپم با ظرات خوننده های عزیز قاطی میشد و هنوزم میشه برای همین مجبورم بشینم یروز کامنت هارو تک تک تأیید کنم. حجمشون زیاد شده. اگه میبینین اینجا نمیاد منو ببخشین. اما بدونین میخونم نظرات رو.

Categories: روزمره, چِمدونم-ها Tags:

روزنگاری – ۴

۱۱ فروردین ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

مدتی است شدید درگیر کار شدم. دو شغل همزمان و بزودی  اتمام قرارداد فعلی و همکاری با شرکتی بسیار بزرگتر!

این ها که بگذرد می ماند بعضی مراسم های تشریفاتیِ خنده دار حتی!

دیشب مترو صادقیه ساعت ۱۰، یه خانم مسن جعبه ی آدامس روی دستاش بود و روی مقوائی نوشته بود: “دختر دبیرستانی دارم؛ کمک کنید”

دوران عید تهران عالیه. هوا خوبه. ترافیک نیست! راحت راه میری و عکس می گیری و فکر میکنی و فکر…

همین!

 

تو هستی همه جا با من؛
و من حضورت را حس میکنم
با “اینکه سیزده” بزودی “در” می شود…
اما کاش نفست
هنگام گره زدنِ سبزه های گیسوانت
نسیم میان موهای من باشد

من فقط گرسنه ام!

۲۳ بهمن ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

امروز تویِ هایدایِ ونک نشسته بودیم در حال خوردن مخصوص…

دیدم خانمی ژنده پوش حدود ۴۰سال درِ سطل اشغال بیرون مغازه رو باز کرد و دنبال باقیمونده ی غذای ملت…

خیلی دلم گرفت!

دو سه دقیقه بعد خانم جوانی رفت سمتش و از جیبش مبلغی خارج کرد تا به اون زن بده…

اصلاً قبول نکرد!!!

چون فقط گرسنه بود…

Categories: نقدانه Tags:

امان از حجم “رو” یِ بعضی ها

۲۳ دی ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

چندین ماه قبل به یکی از دوستانم مبلغی پول قرض دادم تا برای پول پیشِ خونش مشکلی نداشته باشه و اون هم برای اینکه صابخونه قطعاً قبول کنه (مجرد بود) من هم همراهش رفتم و قرارداد دو نفری ثبت شد.

من گاهی می رم بهش سر میزنم. الان یه هفتس که قرار بوده اجاره رو برای صابخونه بریزه تا اینکه امروز خیلی اتفاقی صابخونه رو توی خیابون دیدم و متوجه شدم هنوز اجاره به حسابش واریز نشده.

به دوستم پیامک زدم و شرح واقعه رو گفتم. گفتم: من به صابخونه دیدم طی روزهای آتی اجاره داخل حسابش خواهد بود و دوستم باهش هماهنگ می کنه.

دوستم در جواب زد: این چه چرتی بوده رفتی گفتی(البته کلماتش جور دیگری بودند)؛ من قعلا حسابی خالی ام! ملت دو سه ماه اجاره نمیدن همچین چیزی نمی رن بگن!

من هم جواب دادم: ملت صابخونه ی خوبی مثه تو نداشتن که وقتی مسافرت میره برات سوغاتی هم بیاره! نباید کاری کنی که راجبمون بد فکر کنه. یه تلفن زدن و عذرخئاهی بابت تاخیر چیزی ازت کم نمی کنه.

اما بعید میدونم همچین کاری بکنه.

چمدونم!

روزنگاری – ۳

۲۲ دی ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

در حالی که صبحانه و نهار درست حسابی هم نخورده بودم؛ با کلی شوق و ذوق داشتم خودم رو برای رفتن به یه محیط کوچیک “آروم” امیدوارم می کردم که اونجا “آرامش” نصیبم میشه و خستگی ازم دور.

خوب بودم! همه چی خوب بود. حتی می خواستم پفک بخورم و فیلم Life is Beautiful رو ببینم…

اما یهو می بینی شرایط اون جوری که دوست داشتی پیش نمی ره. می بینی همه ی از خودگذشتگی هات با دروغ و تناقض روبرو  میشه… متوجه اشتباه در ارزش گذاری هایی یشی که برات انجام شده. حس میکنی Secondary شدی. “زاپاس” شدی!

میری روی پشت بوم… چشم به اتوبان رسالت… سرت رو بر میگردونی؛ برج میلاد رو توی یه شب آروم که صبحش بارون و تگرگِ ملایمی اومده و روز رو خوب شروع کرده بودی؛ بهت زل رده!

سرت رو میاری بالا…. خوشه ی پروین رو می بینی. یاد پروین میافتی…

بی شک زندگی همینه!

اما با کمی پستی و بلندی.

Categories: روزنگاری Tags:

ترس… زندگی… تنها در خانه

۱۳ دی ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

نمی دونم به شما هم این حس دست داده یا نه که بعضی وقتا حس میکنین همه ی اطرافیان و اتفاقات دست به دست هم میده که بترسونتون…

مثلا وقتی که از سرِ کار بر میگردی و گاهی مجبوری کنار دوربرگردونِ اتوبان پیاده بشی و بری بالای پل عابر پیاده… مدام توی این استرسی که نکنه یکی حالش خوب نباشه و بد رانندگی کنه…

بعد میری سر کوچه تا از سوپرمارکت شیر بخری که میفهمی بهد از سه ماه زندگی توی یک محل نزدیکای خونت یه محل ترسناک وجود داره… بعدم آقای فروشنده لطف میکنه و هی پیاز داغ ماجرا رو زیاد میکنه تا تو بترسی… با اون کلاهش!

بعد که میرسی خونه با هر صدایی از جا می پری و ترس وجودت رو بر میداره!

اما خب چیکارِش میشه کرد؟ باید محکم و قوی باشی و به خودت بقبولونی که مبارز خوبی هستی!

تا اینجاش اومدی بقیه راه رو میتونی ادامه بدی!

پس برو جلو حلّه!

Categories: روزمره, چِمدونم-ها Tags:

روزنگاری – ۲

۶ دی ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

home-alone ام. اما خیلی بیشتر از اینکه فقط جسمی تنها باشم حس میکنم روخی تنهام.

گاهی خیلی اطرافت هستن. خیلی سعی می کنن کمک کنن حالت خوب بشه. اما نمیشه آقا! جواب نمیده.

خیلی دلت گرفته. یه حسی بهت میگه Evanescence شاید گوش حالت خوب بشه.

جدی میگم.

انصافاً خیلی وقتا بالشخصه با غمی که توی صداشه همزادپنداری میکنم.

واقعاً خوبه. آرومت میکنه.

بعدشم اومدم “با ستاره ها” همایون شجریان رو گذاشتم و پاک روحم تصفیه شد.

پیری و معرکه گیری!

۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

امروز اول ملاصدرا سوار تاکسی شدم که برم اداره.

راننده فردی مسن حدود ۶۵سال بود و من بهش گفته بودم بعد از شیخ بهائی پیاده میشم.

توی تاکسی فقط من بودم که پس از بوق زدن جلوی یک خانم جوان ایشون هم صندلی جلو نشستن.

خاز آقای راننده پرسید آیا ایشون داخل شیراز جنوبی میرن که مرد پیرِ ما از ایشون پرسید اونجا کار میکنی؟

ادامه ی صحبتا رو متوجه نشدم؛ فقط همین رو بگم که منو وسط راه پیاده کرد. کرایش رو هم همون اول که سوار شدم گرفته بود.

 

با فید مهمان چاردیواری باشید: http://4divari.freeblog.ir/feed

Categories: روزمره, نقدانه Tags:

دیزی بار!

۴ آبان ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

20110928 002 1024x769 دیزی بار!

Categories: عکس Tags:

فری بلاگ : قوی ترین سرویس وبلاگ نویسی فارسی

WordPress Loves AJAX